درود امروز 4 آذر و 25 نوامبر 2009 مصادف است با روز جهاني نفي خشونت عليه زنان. دلم مي خواد خيلي چيزا بنويسم ولي راستش نمي دونم از كجاش شروع كنم . بذاريد سادهي ساده آرزو كنم دنيا به سمتي بره كه يكروز ديگه خشونتي در اين دنيا نباشه چه بر عليه زنان و چه كودكان و مردها و حتي محيط زيست و... خلاصه بايد براش تلاش كنيم و دعا كنيم. و ما كه مادر ميشيم بدونيم كه بايد در تربيت فرزندانمان خيلي دقت كنيم تا نسلهاي آينده دچار مسايل و مشكلات نسل ما نشن و ضعف فرهنگي نداشته باشند. زن و مرد را با هم برابر بدانند و شيوههاي زندگي در صلح و آشتي را يا د بگيرند. شادزي
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:48 توسط بهاره |
درود امروز رفتيم نمايشگاه كتاب، اگر علاقمند به كتاب و تازههاي كتاب هستيد اصلا جاتون خالي نبود!!! از 5 سالن نمايشگاه فقط در يك سالن كه آخرين سالن آن بود چند تايي ناشر درست و حسابي آمده بود. كه البته اون ها هم فقط كتابهاي قديميشون رو آورده بودند. و هيچ خبري از كتاب هاي جديد نبود. البته نميدونم توي اين يكسال گذشته اصلا كتابي چاپ شده كه من انتظار كتاب جديد داشته باشم؟؟؟!!! شاد زي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:24 توسط بهاره |
امروز سالگرد
تولد نيما يوشيج عزيز است. من عاشق اين
شعرش هستم : هنگام
که گريه مي دهد ساز اين دود سرشت ابر بر پشت هنگام که نيل چشم دريا ازخشم به روي ميزند مشت زان دير سفر که رفت از من غمزه زن و عشوه ساز داده دارم به بهانه هاي مانوس تصويري از او بر گشاده ليکن چه گريستن چه طوفان؟ خاموشي شبي است هر جه تنهاست مردي در راه ميزند ني و آواش فسرده بر مي ايد تنهاي دگر منم که چشمم طوفان سرشک مي گشايد هنگام که گريه مي دهد ساز اين دود سرشت ابر بر پشت هتگام که نيل چشم دريا از خشم به روي مي زند مشت شادزي 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 13:2 توسط بهاره |
امروز كتابي خوندم از بلقيس سليماني به نام «بازي عروس و داماد» چاپ نشر چشمه. اين كتاب يك مجموعه داستانه. من كه از خوندنش لذت بردم داستانهايي كوتاه ولي تاثير گذار. يكي از اين داستان ها كه اسمش «خاك مادر» هست رو براتون ميذارم: پدر گفت: مادرت به آسمانها رفته. عمه گفت: مادرت به يك سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستارهي پرنور كنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زير خاك رفته. عمه گفت: آفرين، چه بچهي واقعبيني، چقدر سريع با مسئله كنار آمد. دختر بچه از فرداي دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار ميكرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاك گور مادر را صاف ميكرد، بعد آن را آبپاشي ميكرد و كمي با مادرش حرف ميزد. هفتهي سوم، وقتي آب را روي قبر مادرش ميريخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نميشود؟ چطور بود؟ نظرتون چيه؟ شادزي
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:45 توسط بهاره |